ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

یه بعداز ظهر خوب کنار دریا

عزیزای دلم:بالاخره بعد از مدتها توی روز رفتیم بیرون! چون روزها کوتاه شده و بابا تا میاد دیگه هوا تاریکه،یه هفته ست برای پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کردیم که البته فردا هم برای بابا کار پیش اومد و باید بره جلسه. مدتها بود که دلم میخاست برم و روبروی دریا بشینم و زل بزنم به اون بیکرانها.هوا آفتابی بود و باد سردی میوزید،ثمین کیف میکرد ولی بدلیل سرما با بابا رضا رفتن تو ماشین.من و ثنا کنار ساحل با هم قدم زدیم.ثنا هم کیف میکرد .دم غروب که دیگه خیلی سردمون شد تو ماشین نشستیم و تاریک شدن هوا و تغییر رنگ ابرها رو با هم تماشا کردیم.بعد هم رفتیم باغ پرندگان و ثنا کلی بازی کرد و ثمین هم از ته دل ذوقِ ثنا رو میکرد.این ثمین خانوم وقتی که راه بیفته دیگه از ...
15 دی 1390

ثنا وثمین و نمایشگاه کتاب

دخترای خوشگل من،بالاخره دیروز موفق شدیم بریم نمایشگاه کتاب.آخرین روز برگزاری اون بود و هر طوری که بود،بابا رضا خودش رو رسوند و رفتیم.ثنا طلا خوب خرید کرد و برای ثمین هم یک عدد کتاب خریدیم.البته ثنا اجازه دادن که کتابهائی رو که دیگه مناسب سنش نیست رو به ثمین هدیه کنه.ثنا خانومم از تمام کتابهاش تا حالا به خوبی مواظبت کرده.برای همین دیگه لزومی ندیدیم که بازم کتاب برای ثمین بخریم.منم بدلیل علاقه ی زیاد به یادگیری فتوشاپ یه کتاب آموزشی همراه سی دی اون خریدم که البته امیدوارم فرصت کافی رو برای این کار داشته باشم.بابا هم برام یک عدد تقویم 91 خریدن.چون امسال اولین سالی بود که بدون تقویم کیفی سپری کردم،امسال جلو جلو برام خریدن.دست بابا رضا درد نکنه. ...
13 دی 1390

ثنا و ثمین و بی بی

سلام به دخترای مامان و همه ی دوستانی که تو این یه هفته ای که  نبودیم بهمون سر زدن. اون هفته بابا رفته بود ماموریت و مامان کارهاش زیاد بود و نتونستم بیام و بنویسم.البته چند تا رویداد اون هفته رو در اسرع وقت مینویسم.پنجشنبه شب بهمون خبر دادند که بی بی فوت شده.بی بی مادربزرگ بابا رضا بود که عمرشون به صد میرسید.با اینکه سنشون زیاد بود اما راه میرفت و همیشه نماز اول وقت میخوند. همیشه لبش به دعا باز بود و برای بچه ها و بچه های اونها دعای خیر میکردن.خدا روحش رو شاد کنه.وقتی ثنای عزیزم به دنیا اومد تا چند سال زهرا صداش میزدن و جالب بود که ثنا هم عادت کرده بود و وقتی میگفت زهرا، ثنا کوچولو میگفت :بله!بی بی 6ماه اول سال که دزفول گرمه می او...
11 دی 1390

کتاب قصه ی ثنا طلا

ثنای خلاق و باهوش   بالاخره بعد از چند روز و با همکاری شما و من،به قول معروف کتابت منتشر شد. توی یکی از پستهای قبلی،متن قصه ت رو نوشتم و قرار بود که وقتی کتابت کامل شد،عکسهاش رو بزاریم.البته تو درست کردن کتاب،خودت هم کلی ایده دادی.عزیز دلم ،چقدر ذوق و شوق داشتی این چند روزی رو که با هم کار کردیم.فکر کنم امشب خوابت نبره.همش میگی:کی شنبه میرسه تا کتابم رو ببرمو نشون بچه ها بدم و خانم مربی براشون بخونه.تا حالا فقط سه نفر از بچه ها کتاب آوردن و به قول خودت،کتاب شما از اونا خیلی قشنگتر شده. راستی روز چهارشنبه براتون جشن یلدا گرفته بودن و ازتون عکس هم گرفتن.امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عزیزم.من و بابا هم تمام تلاشمون رو ...
2 دی 1390

ثنا و ثمین و شب یلدا

اول از هر چیز این شب زیبا و به یاد موندنی رو به همه ی دوستان خوبمون تبریک میگم و از همه ی دوستانی هم که با کامنتهای پرمحبتشون شب یلدا رو تبریک گفتن سپاسگزارم. یادش بخیر خونه ی پدری که بودیم هر سال شب یلدا بساط گندم و شاهدونه و گردو و پسته و خلاصه انواع تنقلات و شام شب یلدا که بوقلمون بود به راه بود.از وقتی که دور افتادیم دیگه دل و دماغی هم نمونده تا ازین کارها بکنیم.مخصوصا امسال که دیگه تو بوشهریم و دور از خانواده ها.پارسال من و ثنا خرم آباد بودیم و چقدر خوش گذشت.درسته که از خونواده هامون دوریم اما دوستانی داریم که با اونها بودن هم لطف خاص خودش رو داره. امشب خونه ی عمو علی اینا(بابای پرهام)دعوت بودیم.پرهام هم تا چند ماه دیگه صاحب یه داداش...
1 دی 1390

ُُُثمین و روروئک

از وقتیکه روروئک سوار میشم،دنیا یه جور دیگه شده! البته اولین بالها که مینشستم توش هی عقب عقبی میلفتم اما حالا دیگه وارد شدم.از همه جا سر درمیالم. هم میتونم بلم تو اتاق آبجی ثنا هم تو اتاق مامان و بابام و به چیزای روی میز و تختخوابها دست بزنم. اولش میلفتم یه جائی و گیر میکلدم  و بعدش هم گلیه میکلدم تا یکی منو بچلخونه اما الان  میتونم دور بزنم و برگلدم. حالا دیگه سطل آشغالی که از دست من گذاشته بودن رو صندلی،رفته رو میز؟! خدایا پس من کی میتونم از میز بالا بلم و توی اون سطلو نیگاه کنم و خلاصه مزه مزه بوتونم؟! الان چند روزه که وقتی بلند میشم سرپا برای چند ثانیه دستمو ول موکونم و رو پای خودم میایستم. تازه بالاخله یاد گلفتم در&n...
30 آذر 1390

ثنا و ثمین و محرم

هر سال تاسوعا و عاشورا میرفتیم دزفول،چون مراسم عزاداریشون خیلی باشکوهه.اما چون تازه اونجا بودیم،دیگه امسال رو اومدیم شیراز.شب عاشورا رفتیم مراسم نذری پزون.صبح عاشورا ثمین رو بردیم روضه ای که گهواره ی علی اصغر داشت.برخلاف تصورم که فکر میکردم ثمین گریه کنه،اصلا گریه نکرد و تا آخر روضه با ما همراهی میکرد و سینه میزد.البته چون نی نای و دست زدن رو هنوز از عروسی یادش مونده بود بین سینه زدن دست هم میزد.شب هم رفتیم شاهچراغ و شام غریبان.انشااله امام حسین شفاعت همه مون رو بکنه و این عزاداریها رو توشه ی راهمون قرار بده. اینم علیرضا پسر عموی ثنا و ثمین ...
17 آذر 1390

دخترای قشنگم روزتون مبارک

امروز روز ولادت حضرت معصومه(س)و روز دختره.ثنا و ثمین عزیزم،دخملای قشنگم،این روز رو به دو تایی تون و همه ی دخملای ناز نی نی وبلاگی تبریک میگم.از خدا میخام که همیشه سالم و شاد باشید. برای اینکه بیشتر بهتون خوش بگذره ،قراره امشب شام رو ببریم پارک،همراه عمو علی اینا.قراره پرهام و ثنا گلی دوچرخه هاشون رو ببرن و حسابی خستگی این یه هفته رو که رفتن پیش دبستانی،از تنشون در بیارن. دیشب که حسابی شرجی بود.خدا کنه امشب هوا خوب باشه.خدایا به بادها فرمان بده امشب به این طرف بوزند.آمین ...
16 آذر 1390